تبليغاتX
q Welcome To your weblog
دلمو دادم به دست موج چشمات اما تو ساحل اون دلی که زدم به دریا نشدید
واسه شکستن يه دل فقط يه لحظه وقت ميخوای،اما واسه اينکه بخوای از دلش در بياری شايد هيچ وقت وقت نداشته باشی، يکی ميگفت آدم توی عاشقی بايد مثل سيگار باشه،با اينکه ميدونه آخرش زير پا له ميشه ولی تا آخرش به پای عشقش ميسوزه....برگ از درخت خسته میشه ،پاییز همش بهانه اس ...زندگی رسم خوشایندی نیست...زندگی اجباریست...لاجرم باید زیست

نامه هایی که پاره کردم
به او بگو دوستش دارم

می دونی بزرگترین درد دنیا چیه ؟

 

          اینه که بفهمی پناه لحظه هات ۱ پناهگاه دیگه داره........!!!!!


خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از اینکه پیش چشم خودت

کسی که سهم توست به دیگران برسد؟

چه میکنی اگر او را که خواسته ای یک عمر

به راحتی کسی از راه به ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا بشود.....

به انکه دوسترش داشته به ان برسد

رها کنی بروندو  دوتا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که......نه نفرین نمیکنم ....نکند

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند فقط زود ان زمان برسد



+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 22:46  توسط عاطفه | 

امروز با تو سخن خواهم گفت اما به  نوعي ديگر. زيرا امروز همه چيز نوع ديگراست حتي تو.اينگونه

نگاهم نكن.راست مي گويم تو نيزنوع ديگر شده اي نه چون همشيه.....

امروزحتي چشمهاي زيبايت نيز نوع ديگري به من مي نگرد.....پر غروراما زيبا.

چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا كه مي شناسي حاجتم به سخن نيست...

ازنگاه معنادارت مي فهمم انچه را كه در دل داري....پس اينگونه با من سخن نگو.

حتي لحن شيرين كلامت هم نيز نوع ديگريست....

كاش همان حرف زدنهاي عادي مرا دوست داشتي.اما انگار نه.خوشت نيامد...

پس با خود گفتم با زبان شعر بگويم ....اما گويي فايده نداشت و ندارد...

دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگويم؟؟؟؟

مي خواهي حرفهايم را برايت نقاشي كنم؟؟؟....نه...قلم كه توان ترسيم ندارد...

مي خواهي حرفهايم رابر روي سنگ حك كنم؟؟؟...سنگ كه ياراي مقاومت ندارد..

مي خواهي حرفهايم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟؟؟....نه....اگر نا محرمي شنيد چه؟؟؟.....

مي خواهي حرفهايم را فرياد كنم تا گوش فلك كر شود؟؟؟.........

پس چگونه بگويم؟؟؟...به خدا ديگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته.....

ديگر نمي دانم چه بگويم جز اينكه تورا مي خواهم ....
       و
 
          دوستت دارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:42  توسط عاطفه | 
سلام عزیزان بعد از مدتها اومدم. به خاطره همین ساله جدید رو به همه دوستان عزیزم

تبریک میگم. امیدوارم سالی پر از شادی داشته باشید .

از اینکه خیلی دیر به دیر آپ میکنم معذرت باور کنید اصلا وقت ندارم و درسها این اجازه رو نمیدند.

از همه شما هم که به یاد من هستید ممنون .

او را دوست دارم بدون هیچ دلیل خاصی و به هزار یک دلیل.

معتقدم عشقی که بر اساس دلیل به وجود آید

ممکن است هر آن بر اثر از بین رفتن آن دلیل زایل شود

عشقی جاودان خواهد بود که علتش را ندانی.

اگر میدانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ از رخسارت تغییر میکند

 و صدای قلبت آبرویت را به تاراج میبرد .مهم نیست او مال تو باشد

 مهم این است که فقط باشد .زندگی کند لذت ببرد و نفس بکشد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 22:12  توسط عاطفه | 

سلام خیلی وقته که حتی نیومدم نظرات شما دوستان گلم و بخونم اما خوب هنوز معرفت و دارم و سر میزنم .

امیدوارم از این آپ خوشتون بیاد تقدیم شما......

 

مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام ميافتد .

 
دوري ، عشق را شدت ميبخشد و نزديكي ،قوت .


پيري مانع از عشق نيست اما عشق تا حدودي مانع از پيريست .


هرگز ندا نستم چگونه ستايش كنم تا آنكه آموختم .


عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم .


عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم .


درحساب عشق يك +يك مساوي است با همه چيز و دومنهاي يك

 برابرهيچ .


عشق چيزي جزيافتن خويش در ديگران و شادكامي در شناخت

نيست .


عشق همانند پروانه ايست كه اگر سفت بگيري له ميشودو اگر

سست بگيري ميگريزد .


عشق چون ميوه است. ممكن است خوب به نظرآيد اما تا وقتي كه

 نرسيده آن را گاز نزن .


عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز، قلب پر

ميشود .


عشق غلبه خيال بر خرد است .


مرد به كرات عشق ميورزد ، اما كم . ولي زن به ندرت ،اما بسيار .


مردها همواره ميخواهنداولين عشق يك زن باشند و زنها دوست

دارن آخرين عشق يه مرد باشند .


تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقي است .


با عشق وشكيبائي چيزي ناممكن نيست .


عشق، قانون نمي شناسد ودوست داشتن ، اوج احترام به

مجموعه اي از قوانين عاطفي است .


عشق ، معيارها را بهم مي ريزد و دوست داشتن برپايه ي معيارها

 بنا ميشود .


عشق ،ويران كردن خويشتن است و دوست داشتن ساختني

عظيم .


عشق فوران مي كند چون آتشفشان و سرازير ميشود چون

آبشاري عظيم و دوست داشتن جاري ميشود چون رودخانه اي بر

 بستري با شيب نرم .


عشق ناگهان وناخواسته شعله ميكشد و دوست داشتن از

شناختن وخواستن سرچشمه مي گيرد .


عشق دق الباب نميكند،مودب نيست ، حرف شنو نيست ، درس

خوانده نيست ، درويش نيست .


سربزير نيست ،مطيع نيست ، عشق ديوار را باور نميكند، كوه را باور

 نميكند ، گرداب را باور نميكند، مرگ را حتي باور ندارد

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 22:36  توسط عاطفه | 
TinyPic image

سلام عزیزان

خیلی وقت است که به وبلاگم سر نزدم . وقت ندارم و دیگه دل و دماغ این کارو ندارم . همه

دوستان یعنی بیشتر شون خداحافظی کردند و رفتند .

اما خوب من دوست دارم تا اونجایی که توان و وقت دارم ادامه بدم .

از شما هم میخوام با نظر های زیباتون منو خوشحال کنید و از آقا ارفع ممنونم که همیشه به

من لطف دارن و من هیچ موقع نتونستم جبران کنم. و همین جا از ایشون بابت اینکه اگه بی

ادبی  کردم معذرت خواهی می کنم.

دوستتون دارم منتظره حضوره سبزتون هستم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 13:45  توسط عاطفه | 

سلام عزیزانم امسال هم مثل پارسال یک روز دیرتر تولدم و آپ کردم معذرت .

دیروز تولد من بود و خیلی به من خوش گذشت از کسانی که انتظار نداشتم هدیه گرفتم و

کسانی که انتظار نداشتم تولدم یادشون باشه تبریک شنیدم و خیلی خوشحال شدم.

الان هم از اینجا از خدا می خواهم عمر با عزت به من عطا کند تا در راه خودش و با سعادت

کامل از آن بهره ببرم .

از شما هم که همیشه به من لطف دارین ممنونم امیدوارم بتونم جبران کنم راستی نا گفته

نماند که امتحانات را با موفقیت تمام کردم و منتظر نتایج هستم .

دوستتان دارم

سربلند باشید عاطفه  ۲۸/۳/۱۳۸۶

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 23:46  توسط عاطفه | 

زندگی دفتری از خاطره هاست.خاطراتی شیرین .خاطراتی مغشوش

خاطراتی که ز تلخی جان گسلد.

بی تو اینجا چه غریبانه در تنهایی خویش میگریم. دل من با همه آدمهایی

که به دنبال تواند قهر میگردد و من با خود خود درگیرم.

دیر سالیست که میخواهم از اینجا بروم ولی انگار با قلب زمین زنجیرم.

از عشق برایت حرف میزنم تا تو باور کنی که چقدر دوستت دارم

عشق را با تو معنا میکنم تا بفهمی که معنا عشق منی

با یادت زندگی میکنم تا تو بدانی برای تو زنده ام

کاش میشد مثل آن شبنم یخ بسته به گلها سپید

در تو تبخیر شوم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:52  توسط عاطفه | 
سلام عزیزانم

ساله جدید و به همه شما با تاخیر تبریک میگویم . امیدوارم مرا به خاطره این بی  ادبی ببخشد . باور کنید اصلا وقت ندارم و فقط در ماه میتونم رای ۵ دقیقه بیا نت و اف ها رو چک کنم.

دلم برای همه شما تنگ شده حتما تا ۲ماه دیگه جبران میکنم(منظورم بعد از امتحانات بود).

خیلی دوستون دارم. یاعلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:40  توسط عاطفه | 

باز برگشتم از سفر تنهایی  ..... باز می نویسم تا رد پای لحظاتم  در زمین نرم ذهن تو هک شود

 

...... و صدبارو صدها بار می نویسم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

.......

.....

...

..

باز برگشتم از سفر تنهایی  ..... باز می نویسم تا رد پای لحظاتم  در زمین نرم ذهن تو هک شود

 

...... و صدبارو صدها بار می نویسم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

.......

.....

...

..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 18:35  توسط عاطفه | 

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

از جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران

اول به راه آرم تو را وانگه گرفتارت شوم

 

سلام دوستان عزیزم با عرض معذرت که خیلی دیر به دیر آپ

کرده و بی معرفت شده ام از اینکه به من همیشه لطف دارین ممنون

و دیگه از این به بعد من واسه همیشه اومدم کنارتون بمونم  منو تحویل

بگیریدا... منتظره حضوره گرمتون هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 22:48  توسط عاطفه | 

 

چشم زیبای تو را می خواهم 

هم چنین تاج سرش ابرویش

و چه زیباست دو چشمان تو ..... آه

که مرا سخت فریفت

حاصل عشق تو دردی است عمیق

و چه دردیست عجیب که مرا مجنون کرد

کاش آن لحظه که رویت دیدم ....

ماه در دید نبود

چون تو رو دیدم و ماه که تو برتر بودی

چهره ات زیباتر....

عشوه ات بس شیرین

                                                چشم تو آه چه ناز....

سلام به همگی بعد از مدت ها اومدم آپ کنم دلم واسه همه شما تنگ شده بود و اینکه

معذرت می خوام که دیر به دیر به وب های زیباتون سر میزنم .

امیدوارم منو فراموش نکرده باشین .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 8:5  توسط عاطفه | 

هر که گفت بهرتو مردم دروغ گفت

                                                                من راست گفتم که برای تو زنده ام

سلام ....

دلم خیلی براتون تنگ شده بود امیدوارم از این پست خوشتون اومده باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 8:52  توسط عاطفه | 

از برت دامن کشان رفتم ای نا مهربان

از منه غم دیده دل کی دگر بینی نشان

رفتم که رفتم

سلام به همه دوستای گلم . کسانی که تو این مدت به من لطف

داشتند و با نظرهای زیباشون باعث شدند من تا این جا کارمو ادامه

بدم امیدوارم از پست هاییکه تو این وبلاگ گذاشتم راضی بوده

باشین . من برای مدتی آپ نمیکنم دلم برای همه شما تنگ میشه

از همه شما ممنونم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 17:8  توسط عاطفه | 

 

بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم

 

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم

 

نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان

 

قلبم به پایت افتاده است نرو

 

لرزش دستانم و سستی قدم هایم را نظاره کن

 

تنها تو را میخواهم

 

بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

 

و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 22:48  توسط عاطفه | 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم؛


اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم؛


بر لب کلبه ی محصور وجود،


من اگر در این خلوت خاموش سکوت،


اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم


اگر از هجر تو آهی نکشم،


تک و تنها، به خدا می شکنم، می شکنم
..

این هم یه نامه خوشگل واسه عزیزانم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 20:8  توسط عاطفه | 

يک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود....


بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی.


گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست


گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه.


گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی


چشمام!


گفتی:عشق يعنی خاطره.


گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت.


يادت هست؟


گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار


يک لحظه بود و تموم شد.


گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين


ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه.

حالا توی چشمات نگاه میکنم و يک قطره اشک آهسته ازگوشه


چشمام پايين مياد.

این هم یه نامه دیگه واسه کسایی که معنای واقعی عشق و درک میکنن

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 20:57  توسط عاطفه | 

هنوز وارد دنیا نشده بودم،می ترسیدم.خدا گفت:برو.گفتم:نه.باز گفت برو:برو گفتم نه.

می ترسم.......گفت:نترس کسی را نگهبان کرده ام که به خاطر تو از جانش هم می گذرد.

گفتم مگر می شود؟؟نامش چیست؟؟گفت:فرشته ای به نام  مادر......

من هم می گم مادر دوست دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 17:15  توسط عاطفه | 

دعا کردم بیایی کنار پنجره و باران ببارد


و تو باز شعر عاشقانه و غریبانه ی خود را بگویی برایم.


دعا کردم در خلوت تنهاییم با ماه تو باشی ....


دعا کردم.. دعا کردم...


من بهترین دقایق عمر را برایت دعا کردم.


بهترین ،بهترین من،


من با تو به عمق یک حادثه رفته ام.


دعا کردم ، تو نمی دانی...،من برای اشکهای شبانه ی تو باریده ام


من تو را خوب می دانم.ای عزیز ترین من....


خواه با من خواه بی من ،


عشق تو هست هر زمان در من....

این هم یه نامه دیگه واسه عزیزانم منو تنها نگذارید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 20:51  توسط عاطفه | 

ای به زخم دستهایم آشنا با من بمان

 

بی تو میگیرد دلم در این هوا با من بمان

 

بی تو از درد عطش همواره می پیچم به خود

 

آه.....ای آبی ترین دریاها با من بمان

 

هیچ کس اینجا نمی فهمد نگاهم ای دریغ

 

درد غربت میکشم آخر مرو با من بمان

 

کاش می ماندی برای شعر های زخمی ام

 

بی تو میمیرند در من واژه ها با من بمان

 

زندگی بی چشمانت یک شب طولانیه

 

شب مکن روز مرا محض خدا با من بمان

سلام گلای من این هم یه نامه دیگه برای شما منتظره جوابش هستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 21:19  توسط عاطفه | 

هنوز هم وقتی قلب شیشه ای احساسم را به سنگ نا مهربانی ها می شکنی شمع 

 آرزو هایم.

را با جرقه اشک روشن میکنم و در اقیا نوس عمیق خیال سوار بر زورق اندیشه تا فراسوی

دشت آرزو سفر میکنم

راستی چه خوب بود اگر من هم بال هایی به سفیدی نور و به لطافت پر پروانه داشتم در این

 

 صورت تا آبی آسمان با دل نرم ابرهای سپید میرفتم.

 

آ ه اگر بالی داشتم تا سرزمین کبوتران آنجا که کینه و ریا جایی ندارد آنجا که پلاک خانه اولشان

 

عشق است پر میزدم و زیباترین  پر را به مجنونی میدادم که لیلی دلبندش را کشته اند 

 

و سپید ترین پر را به گیسوان  دختری عاشق میزدم  

 

                             که غریبانه میگرید....!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:44  توسط عاطفه | 
                          

           

تو گفتی وصل و گفتم بهترین کار

 

تو گفتی گریه گفتم کار هر روز

 

تو گفتی خنده گفتم آرزو دار

 

تو گفتی بوسه گفتم آتشین لب

 

تو گفتی کام و گفتم خوشترین کار

 

تو گفتی عاشق و گفتم فدایت

 

تو گفتی شغل و گفتم عاشق زار

                                                                    دوستتون دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 18:11  توسط عاطفه | 

اگر عاشق شدن خود یک گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است

 

مي دوني چرا بين انگشتان دست فاصله هست؟

چون يه روزي يه

دستي پيدا مي شه كه اين فاصله رو پر كنه

مروارید اشک هایت را در صدف چشمانت پنهان

ساز برای روزی که عهد عشق را می شکنی

پنهان بگذار برای روزی که حرمت عشق را

میشکنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 9:3  توسط عاطفه | 

دلم مثل دلت خونه شقایق

 چشام دریای بارونه شقایق

مثل مردن میمونه دل بریدن

 ولی دل بستن آسونه شقایق

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 16:0  توسط عاطفه | 

در طلوعی زرین از روزهای آخر خرداد ماه که بهار رخت بر میبست.خداوند خبر آمدن بهاری دیگر را داد.

و فرشته ای کوچک چشمان زیبایش را بر این جهان باز کرد و طراوتی دیگر بخشید.

          پس ای فرشته کوچک تولدت مبارک

تولد تولدم مبارک

 

 بیستو هفتم خرداد بود.تازه چشمانم را به روی دنیا باز کرده بودم. احساس غربت تمام وجودم

 را گرفته بود. ولی میدیدم فرشته ای را که مرا در آغوش داشت و با گرمی وجودش سردی را

از تمام وجودم بیرون میکرد. و یادم هست که هر لحظه از کنارم جدا نمیشد. چون ساقه از

گلبرگ های گل و بهد ها یاد گرفتم به او بگویم مادر.

 

                                             مادرم دوستت دارم   

دوستتون دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 19:40  توسط عاطفه | 

شب است و آسمان سیاه

و در دل این سیاهی ماه را میبینم

که مثل من در تنهایی سیر میکند

و چه غمگینم

از اینکه در کنار خود کسی را نمیبینم که از غم من بگرید

آه......

ای ماه بتاب که جز تو کسی را نمیبینم

و ای دل بسوز که سوز تو کارها کند

دیگر نفسهایم به سختی فرو میروند

ولی انگار چیزی را حس میکنم

غریبی آشنا را.....

که گویی سالهاست با من است

واز همه رموز من آگاه

آری او همان دوست قدیمی و خالق زیبایی های من است

بیدلی در همه احوال خدا با او بود

                                             او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد

این هم درد دلم بود که براتون گفتم از همین جا از همه دوستای خوبم تشکر میکنم که همیشه به من لطف دارن و منو تنها نمیذارن خیلی دوستون دارم این پست با من همدرد باشین مرسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 10:43  توسط عاطفه | 

خدایا نمیدونم چی بگم فقط بگم که خیلی تنهام اونقدر که نای گفتنشو ندارم

 

از همه چیز حتی از خودم خسته شدم

 

همه میگن صبر داشته باش ولی میشه؟

 

آخه تا کی همش مشکل همش...........

 

خودت بیشتر از همه میدونی که خیلی دوستت دارم

 

پس این بار هم به من کمک کن و منو از این تنهایی و افسردگی در بیار

 

واسه تو کار سختی نیست

 

ولی واسه من...............

 

خدایا من فقط و فقط تو رو دارم

 

درسته چند وقتی باهات دردو دل نمیکنم ولی همیشه منتظره اشاره تو هستم

 

خدایا منو نا امید نکن .......

 

دوستت دارم خدا جون خیلییییییییییییییییی .....

 

  به امیده تو....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 20:47  توسط عاطفه | 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

 

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روییده بودند با حسرت جدا کردم

 

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

 

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

 

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

 

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

 

همین بود آخرین حرفت